
در تمام سالهایی که درگیر فلسفه بودهام، هر روز چیزی برایم واضحتر شده است: نمیتوانم به فلسفه به عنوان یک حرفه نگاه کنم، چرا که هیچ وجه نتیجهگرایانهای در آن وجود ندارد. همچنین نمیتوانم آن را به عنوان یک وظیفه، چه شخصی و چه اجتماعی، و حتی یک ضرورت اخلاقی تصور کنم. حال ممکن است از من بپرسید: پس به چه علت باید فلسفه خواند و درگیر آن شد؟ پاسخ من به ظاهر ساده است: فلسفه پیش از هر چیز، شیوهای از بودن است در جستجوی بیپایان فهم که هرگز به ایستایی و قطعیت نمیرسد. احتمالا بپرسید چرا باید به چیزی که به قطعیت نمیرسد پرداخت؟ من پاسخ خواهم داد: بدون فلسفه، ژرفتر ساختن پرسشها به شکلی معنادار غیرممکن است. گام نهادن در مسیر فلسفه، همچون ورود به رودی است که هزاران سال جاری بوده و انعکاس اندیشههای بیشمار را با خود حمل کرده است. این سفری است که در آن پرسش، تردید، جستجو و ساختن مفاهیم به هم میپیوندند و مرزهای دانش ما را پیوسته بازتعریف میکنند و این چیزی است که بشر بیش از هر چیز همواره به آن نیاز داشته است.
علاوه بر این، هر آنچه امروز به عنوان دانش میشناسیم، علم، اخلاق، حقوق، روانشناسی، ریشه در فلسفه دارد. برای مثال، پیش از آنکه فیزیک یا سازوکارهای اخلاقی به مثابه علم پدید آیند، چیزی جز فلسفهی طبیعی و تفکر فلسفی دربارهی فضیلت و رذیلت وجود نداشت. باید اضافه کنم که فلسفه نه تنها این حوزهها را پایهریزی کرده، بلکه همچنان این حوزهها را به چالش میکشد تا حیات خود را از دست ندهند و به جزماندیشی دچار نشوند. همچنین اگر فلسفه نبود، ما همچنان در چارچوبهای خشک اسطورهها گرفتار میماندیم و برای نقد و عبور از باورهای موروثیمان ناتوان بودیم. فلسفه به ما امکان داده که قدرت و ایدئولوژیها را زیر سوال ببریم، آنها را فرو بریزیم و جهانمان را بازسازی کنیم.
به یاد دارم که در دوران کودکی، شاید در شش یا هفتسالگی، نخستین بار با نوعی تجربه از «آگاهی به خود» مواجه شدم. این تجربه یک شهود ناپایدار یا وهمی نبود؛ در واقع، ادراکی عمیق بود که ناگهان مرا به فهمی از حضور در جهان پرتاب کرد. حس کردم من در این جهان هستم؛ به واقع، در جهان بودن را احساس کردم. این در جهان بودن با ترسی عمیق همراه بود. در آن لحظه، بذر پرسشی در ذهنم کاشته شد و کمکم تمام زندگیام را فراگرفت و هرگز از من جدا نشد: چرا بهجای هیچ، من وجود دارم؟ این تجربه سرآغاز سفر فلسفی زندگی من شد. بهجای رفتن دنبال پاسخهای آسان و مسلم، همانند آنچه مردمان میانگارند، در مسیری سختتر و بدون قطعیت در پاسخها گام برداشتم. کمکم دانستم که باورها، فرضیات و چارچوبهای فکری ما بر پایههایی بنا شدهاند که خود موضوع اصلی پرسشاند.
امروز که در جهانی زندگی میکنیم که سرعت رشد فناوری در آن مهارناپذیر شده است، من باور دارم که فلسفه همچنان تنها نیرویی است که میتواند ما را از خطرات پیشرفت افسارگسیخته نجات دهد. گرچه این روزها فلسفه اغلب مورد بیتوجهی قرار میگیرد و به ظاهر به حاشیه رفته است، با توجه به مسیر نامطمئن آینده، باور دارم فلسفه همچنان بار سنگینی در خدمت به بشر بر دوش دارد. باری، حتی اکنون که فلسفه به حاشیه رانده شده، بشر بار دیگر مجبور خواهد بود برای رویارویی با پرسشهای اساسی و، فراتر از آن، برای بقای خود، آن را بهکار گیرد. از این رو، فلسفه نه صرفا یادگاری از گذشته، بلکه نیرویی است که آیندهی ما را شکل میدهد.
