EN

پارادوکس جاودان: زوال و باززایی در کمدین کاتلان

Post Image
Post Image
Post Image

«هیچ‌کس دو بار در یک رودخانه قدم نمی‌گذارد، زیرا نه رودخانه همان رودخانه است و نه انسان همان انسان.» 
هراکلیتوس

از نظر من، اثر کمدین مائوریتسیو کاتلان، یک موز چسبانده‌شده به دیوار با نوار چسب، یک تجسم عالی از فلسفه‌ی هراکلیتوسی است؛ پارادوکسی از ناپایداری و بیانی فلسفی-هنری درباره‌ی مفهوم سیلان، تولد و مرگ. این اثر را نباید صرفا یک میوه‌ی چسبیده به دیواری سفید دید؛ بلکه من آن را تجسمی از «شدن» ابدی اشیا، حرکت بی‌وقفه‌ی زایش و زوال و تضاد هستی و نیستی در یک فرم می‌بینم. از این رو، کمدین اصلا اثری ثابت نیست؛ جوهره‌ی اثر در تحولی ناگزیر نهفته است. مانند رودخانه‌ی هراکلیتوس، موز حتی در همان لحظه‌ی ادراک، دیگر همان نیست.

بیایید کمی این موضوع را بیشتر باز کنیم. من نمی‌دانم هنرمند دقیقا می‌خواسته دهن‌کجی به مصرف‌گرایی کند، یا اثر را نوعی اعتراض از خاستگاه چپ در نظر گرفته، یا چیزی دیگر در ذهن داشته است… اما من باور دارم زمانی که اثر زاده می‌شود، هویتی مستقل می‌یابد و ما می‌توانیم گفتگویی را با آن آغاز کنیم. این به مفهوم نادیده گرفتن یا نفی اهداف هنرمند و یا زمینه‌هایی که اثر در آن به وجود آمده نیست. بلکه به این معناست که اثر پس از آفرینش از آفریننده‌ی خود جدا می‌شود. نقد من بر اثر از همین حیث معنا می‌یابد.

حال برگردیم به خود اثر. همان‌طور که گفتم، در قلب این اثر تناقضی بنیادین میان حفظ و زوال نهفته است. موز، به‌طور طبیعی، فانی است؛ می‌رسد، نرم می‌شود، تیره می‌شود و در نهایت فرو می‌پاشد. نوار چسب، به‌عنوان ابزاری برای کنترل انسانی، تلاش می‌کند گذر زمان را متوقف کند و امر زودگذر را ثابت نگه دارد. اما این تلاش هر بار شکست می‌خورد. میوه به هر حال خواهد پوسید و نیاز به جایگزینی خواهد داشت. در این چرخه‌ی فساد و نوسازی، کمدین در وضعیتی نامشخص وجود دارد؛ هم زنده است و هم در حال مردن و مجموعه‌ای از تضادهای واقعی را در خود مجسم می‌کند. حتی نام کمدین انگار تمام فرایند صیرورتی را که هستی ما را تعریف می‌کند به تمسخر می‌گیرد و به آن دهن‌کجی می‌کند؛ صیرورتی که اینجا در یک موز خلاصه شده است. گویی کل هستی کمدی بزرگی است و موز کمدینی است که ما باید برای حفظ ارزش آن بکوشیم. اگر ذره‌ای دیر بجنبیم، نه تنها معنا و مفهوم آن از میان می‌رود، بلکه دیگر حتی اثری وجود نخواهد داشت که برایش ارزشی قائل باشیم. این خود بازتابی از زیست انسانی نیست؟ ما هزینه‌ی بسیاری صرف حفظ زندگی خود می‌کنیم، تنها برای اینکه در نهایت همه‌چیز با مرگ تمام شود. از نظر من، این خود پارادوکس هستی است.

اثر با جایگزینی موز به دنبال حفظ هویت خود است، در حالی که «اثر هنری» لیبلی است که ما به یک موز زده‌ایم تا مفهومی از هنر زاده شود. این معناهای متفاوت اما درهم‌تنیده را نباید از هم جدا فهمید. هویت در میان واقعیت‌های زودگذر شکل می‌گیرد. لحظه‌ای فراچنگ ماست و لحظه‌ای دیگر از دست رفته است و باید دوباره تمدید شود. حفظ هویت هم مبهم است و هم سیال. هویت زاده می‌شود؛ می‌تواند فاسد شود، از بین برود و سپس دوباره زاده یا تمدید شود. این همان کاری نیست که ما روزانه با مشقت زیاد به آن می‌پردازیم؟ از سمتی دیگر، نکته‌ی دیگری نیز هست که باید روی آن دست بگذاریم: شاید موز از نظر کلی همان «یک موز» باقی بماند، اما ما با یک موز کلی و انتزاعی طرف نیستیم و این موز دیگر همان موز قبلی نیست. هویت فعلی‌اش حتی هویت لحظه‌ای پیش نیست؛ حتی چسب نگهدارنده‌ی آن هم عوض شده است. هویت آن در میان تکثر شکل گرفته است، اما ما همچنان مدعی امری ایستا در آن هستیم. در غیر این صورت، تمامی آنچه هویت و ارزش آن را بر پایه‌ی آن بنا کرده‌ایم فرو می‌ریزد.

این موضوع را می‌توان به نوعی دیگر با این سوال مطرح کرد: چگونه چیزی می‌تواند هم خودش باشد و هم غیر از خودش؟ آیا هویت چیزی بیش از پیکربندی موقتی عناصر زودگذر است؟ آیا موز، با وجود تمام تغییراتش، همچنان کمدین باقی می‌ماند؟ این جسم که نیازمند جایگزینی است، همچنان معنای خود را حفظ می‌کند؟ من شک دارم. و اتفاقا نکته همین‌جاست. هنرمند در قالب نوسانی که کمدی‌وار و در عین حال کمی تلخ است، در برابر فهم معمول ما از واقعیت می‌ایستد. این نوسان همیشگی میان حضور و غیاب، یا میان مرگ و تولد، کاملا با خوانش سیال از واقعیت و هویتی که پیرامون آن شکل می‌گیرد همخوانی دارد، اما دیگر نه با هیچ تصوری از ثبات. اتفاقا اینجاست که خود هستی مبهم‌تر می‌شود و دیگر نه تنها هویت، بلکه حتی واقعیت به‌عنوان مرجع آن هویت نیز از فراچنگ ما خارج می‌شود.

این همان نبوغ هنری کاتلان است. برخلاف دیگر آثار هنری مانند نقاشی یا مجسمه، کمدین آشکارا می‌پذیرد که هنر از جریان زمان مصون نیست. ما نباید با یک ضرورت، یعنی زوال، مبارزه کنیم؛ بلکه باید آن را در آغوش بگیریم. این پذیرش رادیکال ناپایداری، اثر را به نوعی اصالت عمیق‌تر می‌رساند؛ اصالت تغییر و سیلان. و این گونه است که من شیفته‌ی هراکلیتوس، آن مرد بزرگ، شدم. رودخانه‌ی هراکلیتوس هرگز همان نیست، اما همچنان رودخانه باقی می‌ماند و باز هم همان رودخانه نیست. کاتلان نیز اثر هنری را به یک رویداد تبدیل کرده است که از خلال آن می‌توانیم به یکی از غامض‌ترین امور زندگی نزدیک شویم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا